تبليغاتX
(¯`•.¸¸.-»(پسر متولد عشق)«-.¸¸.•´¯)
::::::::::::::::::::مجنونم و در شهر عشق راهم نمیدهند,شهری که خود ساخته ام:::::::

::::::www.Gallery.Sare2008.com:::::::::::www.Gallery.Sare2008.com:::::::::::www.Gallery.Sare2008.com:::::::::::www.Gallery.Sare2008.com:::::::::::www.Gallery.Sare2008.com:::::::::::www.Gallery.Sare2008.com:::::::::::www.Gallery.Sare2008.com:::::::::::www.Gallery.Sare2008.com:::::::::::www.Gallery.Sare2008.com:::::::::::www.Gallery.Sare2008.com:::::::::::www.Gallery.Sare2008.com:::::::::::www.Gallery.Sare2008.com:::::::::::www.Gallery.Sare2008.com:::::

 دوستت دارم  

                                               

           

Image hosting by TinyPic

Image hosting by TinyPicImage hosting by TinyPicImage hosting by TinyPic    

                                       

خداییش خیلی خوشگله
 

دل به دل راه داره

  

          

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 2:49  توسط دیوانه ی سکوت | 
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 2:15  توسط دیوانه ی سکوت | 

Image hosting by TinyPic

ما  انسانها  چه  ساده  به همه  چی دلخوشیم....

دلمون  خوش  به اینکه  خانه واده ای داریم که  می تونیم  بهشون تکیه کنیم

دلمون چه ساده  خوش میشه  به یه شاخه گل ....یا هدیه ای که میگیریم

دلمون  خوش  به  حرفهای قشنگی که میشنویم ...

دلمون  به تموم دروغ و  راست ها خوش میشه ....

دلمون خوش میشه  که  رویاهایی  داریم که  تو ی اون غرق می شیم

 و از همه دنیا دل میکنیم....

دلمون خوش که  شعر های عاشقونه می زنیم و حرفهای  عاشقونه می شنویم ...

با یه اغوش گرم و   حرفهای  داغ  دلمون خوش میشه ....

دلمون خوش میشه که ما می نویسیم و  دیگران   می خونند...

عده ای  میگن  چه  زیبا و  عده ای  شاید اشک بریزند...

بعضی ها  هم  شاید  بخندند....

دلمون خوش به  لذت های کوتا ه  و  به  دروغ و راست هایی که   از  دیگرون میشنویم

دلخوشیم  به اینکه  کسی برامون دل بسوزونه و  با کسی عاشقونه بشیم

با  یه شاخه گل و   یه  جمله  دوستت  دارم  دل می بندیم...

                                                  چقدر  حقیریم ....

                                                  چقدر  ضعیفیم ....

و  امشب منهم  دلم   رو خوش کردم  به اینکه  چند  جمله ای بنویسم واسه تو...

برای تویی که همه کس من  بودی و ....

مثه اینکه  باید  از  امشب  دلم  رو  فقط  خوش کنم  به  خاطراتی که از  تو دارم ..

دلم  رو خوش کنم  به  خوشبخت  شدنت ....

دلم رو خوش کنم  به  روزهای خوبی که تو  بی من  داری ....

دلم خوش  به اینکه  نیستی و  .... دیگه شریک  زندگی ... نا به سامون من نمیشی ...

من   دلم  خوشه  به  دلخوشی  تو .......

این همه  زندگیه  من....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 2:14  توسط دیوانه ی سکوت | 
Image and video hosting by TinyPic

 

من  همیشه   عاشق   سکوت   بودم  . . .

و   الان  مدتهاست  که  سکوتم   برام   جز  زجر اورترین  دقایق  زندگی ام  شده ...  همیشه  دلم  می خواد  یه  جوری  این  سکوتم  رو  بشکنم  ..... حتی اگه  به  قیمت  نوشتن  یه  سری  کلمات  درهم و  برهم  و  بی مفهوم   تموم  بشه ! یا  حتی اگه  تویی که این نوشته هام  رو می خونی ...  با  یه  نیم نگاه  کوچیک و  یه  لبخند  بی مفهوم  از  اون  بگذری .... !

 

اما  از  امروز  همه  عشقم  شده  گفتن .... نوشتن .... یا شایدم   تو  بهش  بگی یه جور شلوغ بازی   مسخره ..! یه  به  قول  اون یکی ... " نوشتن  از  یه  عشق افسانه ای "  .  هر  چی که هست   " یه  عشق  افسانه ای    یا  افسانه  یه  عشق "  نوشتن از  اون ارومم  می کنه !

 

راستش  احساس  می کنم  با  سکوت  ....... روز  به  روز  به  عقب  بر میگردم...!  بارها  از خودم   پرسیدم : ایا  راه  رو  عوضی  اومدم ؟ ..... شایدم  اشتباه از  خودم  بوده ...  هیچ وقت  نخواستم  واسه  دیگرون  نقش یه  قدیسه  رو  بازی  کنم ... هیچ وقت  نخواستم  خودم  رو  از  اونی که  بوده و  هستم  بهتر جلوه  بدم !!   از  دوریی و  فریب و نیرنگ  بدم  میاد .... از این  دو رنگی  مردم ..... مردم  نما ! از  اونهایی  که  خدا  رو  پشت دلهای تیره و  تارشون پنهون کردن و  خودشون رو  عاری  از  الودگی های دنیوی  نشون میدم  بدم  میاد .... !

 

اصلا  فکر  کردی  چرا  توی  دنیای امروزی  ما همش  ساده ها   بازنده هستند ؟! چرا توی ای  دنیای  بی  سر  وته  برای  یه  قلب  ساده  هیچ  جایی نیست  !؟     هنوز هم  میگم : دیگه  از  سکوت  متنفرم .... اما  مثل  اینکه  توی  دنیای  امروزی   اجبارا  باید   سکوت کرد .... باید ناگفته ها  بمونه  برای خودمون... این  بهترین  راهه  ارامشه !باید  قبول کرد که باید باز هم  عاشق  بشیم  .... "عاشق  سکوت "

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 2:6  توسط دیوانه ی سکوت | 

Click to view full size image

Click to view full size image

من همیشه به تو فکر می کنم و هرگز تو را فراموش نمی کنم

************************

**************

*****

***

*

Click to view full size image

آخ خ خ خ خ خ خ خ 

یادم رفت بهت بگم که چقدر دوستت دارم

منو اینطوری تنها نزار

********

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 12:26  توسط دیوانه ی سکوت | 

گریه کن جدایی ها مارو رها نمیکنند

آدما انگار برای ما دعا نمی کنند

گریه کن ....حالا حالاها باید از هم جدا باشیم

               بشینیم منتظر معجزه ی خدا باشیم.....

گریه کن

منم دارم مثل تو گریه میکنم

 

  

     به خدای آسمونا گلایه میکنم

گریه کن

تو بختمون یه برف سنگین نیومد

این همه پرنده رد شد،مرغ آمین نیومد!!!!!!!!!

 

 

     گریه کن برای روزایی که خورشیدی نداشت

دلای من و تو که به فردا امیدی نداشت......

 

                 گریه کن،فکر کن دلیلی ندارم

                                         فقط همین.............

واسه فاصله ای که از آسمونه تا زمین

 

 

               گریه کن سبک میشی.....

روزای خوش یادت میاد

 

گرچه تو تقویممون نیستن اون روزا زیاد

گریه کن برای رویایی که قسمت نمیشه

یه شبم سر خدا واسه ما خلوت نمیشه..........

 

 

گریه کن برای قولی که بهش عمل نشد.....

واسه مشکلاتی که بودش و هست و حل نشد

گریه کن برای اولا که عاشقونه بود

        حال هم رو پرسیدن فقط یه جور بهونه بود

                گریه کن واسه همه واسه خودت برای من

     توی بارونی ترین ثانیه ها ، حرفتو بزن

گریه کن تا آیینه شه باز اون چشای روشنت

 

 

واسه موندن لازمه

                          فدای گریه کردنت.......

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 12:24  توسط دیوانه ی سکوت | 

محبوبم سلام

((نمیدونم میدونی که دوست دارم یا نه))

باز هم مزاحم هميشگی آمدم تا که باز زدلتنگی حرفی بزنم

نميخواهم با پاره ای حرف خيال نازنينت را مشوش کنم

اما نتوانستم آخر امشب دلم کلی گرفته باز هم امشب چون دگر شبها دلتنگ

توهستم  چه کنم آخر چنان مهرت به قلب و روحم بنشسته که يک دم

نمی توان از ياد پر مهرت غافل شد

بگذار تا که بغضم بارانی شود تا که شايد عطش دور از تو بودن را به خاکستر نشاند 

بخدا قسم به حرمت باران و خاک که ياد و نامت از روئيای بودن به من نزديکتر

است و نام شما نامی که صراط دنيا و آخرت را به من آموخت

دنيا و آخرتی که خداوند جز عشق ورزيدن بر بندگانش نخواهد پسنديد

و تو مرا به عشق رساندی به معبود

نام تو برايم گذرگاه شد آری گذر از سيلاب اندوه زمان گذر از بديها

 گذر از هرچه بديست تا که رسيدن به خوشبختی به آرامش به يک عمر

زندگی با خيال آسوده آری اين را من نميگويم اين را دلم ميگويد که عزيزترينی

عزيزترينم دوستت دارم نه به اندازه ديروز نه به اندازه لحظه ای قبل که بر

دلم نقش بسته بود آری نه به اندازه آنچه آشنای خاطر شماست

دوستت دارم بلکه بيشتر از ديروز ،بيشتر از لحظه ای قبل

که بر دلم نقش بسته بود

دوستت دارم ،بيش از آنچه که لحظه ای پيش قلم بروی کاغذ می لغزيد

دوستت دارم تا بوده هستم خواهم بود

جز ناز نگاه مهربانت بر قلبم نخواهد نشست

دوستت دارم ، آنچنان که تا زنده ام از بوسه هايت مست خواهم ماند

و از انتظار نگاهت بی قرار تا که در دريای قلبت غرق شوم

دوستت دارم بخدا دوستت دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 18:42  توسط دیوانه ی سکوت | 

Image hosting by TinyPic

اينك قلمي از استخوانهايم مي تراشم و برگي از دفتر قلبم پاره مي كنم تا براي عزيز ترين خود قطعه اي از مهر و

محبت بنگارم:

اگر باران بودم أن قدر مي باريدم تا غبار غم ها را از دلت مي شستم .

اگر گل بودم شاخه اي از وجودم را به عنوان هديه به تو مي دادم.

اگر عشق بودم اهنگ دوست داشتن را برايت مي خواندم.

اگر اشك بودم همچون ابرهاي بهاري به يادت مي گريستم.

ولي افسوس كه نه بارانم, نه گل, نه عشق,نه اشك...

ولي با اين وجود هر چه هستم تو را به اندازه ي اسمان ها دوست دارم.

خدا يا وقتي كه دل گرفته و غم دار است و همه ي دوستان  دشمنند وقتي كه سوختن تنها علاجش ساختن

است ووقتي دوست داشتن پايانش جدايي از ياد بردن است ، خدا يا وقتي در هر كاري چاهي نهان است و

اسمان با لاي سرت از درد دلهاي گرفته سياه است به چه چيز مي توان دل را خوش كرد پس نا اميدانه به سويت

 مي شتابم ، از تو مي خواهم ياري ام كني

 و از اين ظلمت و  تنهايي رهايي ام

 
بخشی....

هر چند هنوز از بستر شبانه خويش بيرون نيامده ام ولی انديشه ام چون پرستويی بی آشيانه بگرد معبد نام تو

 معشوقه جاودانم بال و پر ميزند.


با خود فکر ميکنم.


پيوند قلب من با عشق تو پيوندی ابدی است و من قادر نيستم تا واپسين دم حيات ...


تا آندم که خون داغ زندگی ام در رگهايم ميدود اين پيمان آسمانی را از ياد ببرم.


قادر نيستم جز با تو ...جز در کنار تو سنگينی بار زندگی را بر دوش کشيده و از سرنوشت تو شادمان باشم.


من اينک از تو دورم و اين خواست اجتناب ناپذير تقدير است که ميان ما جدايی انداخته .


اين فرمان سرنوشت است که مرا در وادی دور افتاده ای سرگردان ساخته است.ولی من اين دوره سرگردانی را

 تحمل ميکنم تا روزی که دگر باره ترا با آن سيمای خدايی ات ...با آن چشمهای جادوگرت ببينم.


ببينم و در آغوشت بفشارم آنقدر که روح شيفته و ديوانه ام با روح تو در آميخته و همبال با آن به قلمرو فرشتگان

پرواز نمايد.

خداوندا!

چرا دو نفر همديگر را اينهمه دوست ميدارند ناگريزند دور از هم زندگی کنند ؟...

چرا بايد اين طور باشد ؟...چرا؟...


زندگی من زندگی ناگوار و درد ناکی است .عشق تو مرا خوشبخت ترين و در عين حال تيره روز ترين مرد گيتی

 نموده است .من در اين سن بيش از هر چيز نيازمند يک زندگی آرام و پا بر جا هستم ولی تو به من بگو آيا در

شرايط موجود چنين امری امکان پذير است؟


هم اکنون بمن خبر رسيد که ساعت حرکت پست نزديک ميگردد و من برای آنکه اين نامه زودتر به دست تو

برسد .برای آنکه بتوانم آنرا با نخستين پست بسويت بفرستم به نوشتن خويش پايان ميدهم.


مرا دوست بدار...


بياد من باش.


نميدانی امروز ...ديروز...و روزهای پيش چه اشتياق دردناکی برای ديدن تو...


برای زيارت رخسار مقدس تو داشتم ...تو...تو ای عمر من...ای وجود من .خداحافظ!


هرگز نسبت به قلب حساس و گرم  محبوبت به غلط قضاوت مکن...زيرا اين قلب سرشار از عشق هميشه از آن

توست.هميشه از آن من است.هميشه از آن ماست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 18:38  توسط دیوانه ی سکوت | 
Image and video hosting by TinyPic

 

می خوام  بنویسم... اما حس می کنم  هیچی دور و برم نیست تا  ازش   بگم و بنویسم ! یعنی هیچی که نه !  می خواستم  امشب یه اعترافی بکنم... ترس یه واژه اشنا واسه همه  ادماست... منهم  مدتهاست می ترسم... ! از  دوست ... از اشنا....از تو  ..! از خودم ! از افکارم ... ! درست  شنیدی ... از تو هم  می ترسم !  حتما اینبار هم می خوایی  ترس منو بهونه کنی ...بیایی یه  عالمه بهم  غر  بزنی... ! قبول !! مثه همیشه بهت حق میدم ...اما اینو بدون که ترس از واقعیت ها بوده که دنیای من و تو  رو اینجوری ... اشفته و  درهم  کرده !!

الان که  دارم  برات می نویسم.... نصفه شبه !! اره باز هم من بیدارم .... به حکمت یه قلم و  یه کاغذ  سفید.... !!!!!! چقدر علامت  تعجب ! تا حالا دیدی من برات بنویسم و علامت تعجب نگذارم..!؟  می ترسم !! به تعداد همه علامتهای تعجبی که از  نوشته های قبلیم...تا حالا دیدی  می ترسم ! می ترسم    از  همه ادمهایی که  دلم  رو تیکه تیکه کردن.... به جرم عاشق کردنم.... ! اینبار  ترسیدم که عاشق  بشم و جلوی  تو کم بیارم...!  دلیل همه طفره  رفتن هام ... هم همین  ترس بوده... ترس از  وابستگی... ترس از  خواستن و دست نیافتن ! ترس از  دوست  داشتن  و  دوست داشته نشدن.... شایدم ترس از  یه بازی بچه گونه... که توی اون  تو  یه عاشق ... بی قید و بند... و من مثه همیشه یه  بی عرضه .. بی دست و پای ترسو.... که فقط  اومدم که  برات  یه نقش عاشقونه  بازی کنم!!  اما  بین خودمون بمونه ... حتی  بلد نبودم  یه  نمایش  عاشقونه  رو  اون جوری که تو می خواستی برات نقش  افرینی کنم!!   من هیچ وقت  بازیگر خوبی نبودم .. هیچ وقت ! 

اما  اینبار  با همیشه  یه فرقی داشت .... ! تو  با تمام  صداقتت  پیش اومده  بودی .... و من نتونستم  فقط  رل  یه  بازیگر  رو  داشته باشم ....  خواسته یا ناخواسته  یه زمانی  به خودم  اومدم  که  با همه  دنیام توی ... نقش افرینیم...غرق  شده بودم..! اینبار  دنبال یه کسی  بودم که دستم رو بگیره و  ... از  این  دنیای  درو و برم  نجاتم  بده ...! اما مثه همیشه باید خودم  دست  به کار می شدم.....  !  با خودم گفتم : بی خیال  دل  .....  پرده  سیاهی روی همه علائق بکش .... دوباره  برگرد  به همون  دنیای  کوچیک خودت !

و امروز  این  منم  با همون دنیای  کوچیک خودم ... بی غل و غش.... ! با همه کم و کاستی هاش یه  جوری کنار میام....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 18:46  توسط دیوانه ی سکوت | 
Image and video hosting by TinyPic

 

امشب اومدم  تا  یه بار  دیگه  بگم دوستت  دارم ....

می خوام اینو خوب  بفهمی ....ولی  اخر قصه  چیه  ؟؟

تو  بگو ! همیشه   از  پایان  می ترسیدم !

همیشه  می گفتم یعنی امکان داره این همه  دوست داشتن  تموم بشه !؟!

حالا جواب خاطره هام  رو  چی بدم ؟!

خودت بگو  بدون  تو  از این  به  بعد  چه  جوری اروم  بشم ؟؟

پایان ! همین !؟ نه ! نداره ! نمی خوام  تموم شدنش  رو باور کنم !

نمی شه ...من و  تو  تموم  بشه ...و دوباره  با هم  ما باشیم ؟!

میشه من  بمونم و تو !؟! قول میدم  از  امروز  اونی که  تو می خواهی باشم!!

فقط بهم نه نگو !! چون نبود  تو  برام  از همه چیز توی این دنیا  برام  وحشتناک تره

اصلا  اخر قصه  چیه !؟

نه نمی شه..! دوست داشتن از بین نمی ره ..!!میره !؟

می دونم  که  تو هم  میگی نه !

می دونم که تو هنوزم هم تو گوشه گوشه خاطراتت  یا د من  برات زنده میشه !!

اصلا  می دونی! حالا وقت خوبی واسه فکر کردن به اخر قصه مون نیست..!

برای من و تو هنوز اول  راهه.....حالا هر کجای قصه که باشیم

نمی دونم  امشب  حالم زیاد خوش نیست... همین  جور ی دارم واسه خودم چرت و پرت می نویسم!

نمی دونم  چرا   امشب ......... دوباره  حس کردم  باهام هستی ..!

اما نه ! تو  همیشه با منی....تو یادها  و  خاطره هام...و همین برام کافیه !

اما تو  چی ؟ نمی خوای یه نیم نگاهی به یه عشق قدیمیت  بندازی !!

نمی خوای با  اومدنت  این همه هراس  و  دلتنگی رو ازم  بگیری !!؟

باور  راه  زیادی  برای  زندگی من  و تو مونده....فقط کافیه ... یه  بار دیگه با تموم 

وجودت  بهم  بگی  دوستم  داری....مثه  همون قدیما !

باور کن که  چیز زیادی  ازت  نخواستم ! فقط یه  جمله ... به  یاد  روزهای از دست  رفته ام

این  بار  شاید  من هم  دست از همه دنیای کوچیکم  کشیدم  و  به دور از  همه

اون  چیزایی که یه روزی  ...برام  یه هراس  بود.... یه  تجدید خاطره تلخ....

و  این بار  با همه  وجودم... با همه اون  چیزی که سالهاست توی دلم ... لبریزم کرده

از  یه  حس  زندگی و  زنده  بودن ....و  اینبار  عاشقونه....بهت  بگم :

 

                        "من  هم  دوستت  دارم بهونه من! .... با تموم  وجودم  دوستت دارم "

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 15:54  توسط دیوانه ی سکوت | 

8888888881111111188888811111111888888888888888888888888888888888888888888888888
8888888811111111118888111111111188888888888888888888888888888888888888888888888
8888888111111111111881111111111118888888888888888888888888888888888888888888888
8888888111111111111111112211111118888888888888888888888888888888888888888888888
8888888111111111111111112211111118888888888888888888888888888888888888888888888
8888888811111111111111112211111188888888888888888888888888888888888888888888188
8888888881111111111111111111111888888888888888888888888888888888888888188811188
8888888888111111111111111111118888888888888888888888888888888888888811188811188
8888888888811111111111111111188888888888888888888888888888881111888811188811188
8888888888888111111111111118888888888888888888111188811118811111188811188811188
8888888888888881111111111888888888888888881188811188811188111881118811188811188
8888888888888888811111188888888888888111111188811181118881111881111811188811188
8888888888888888888888888111888881118111888888881111188881111881111811188811188
8888888888888888811118888111888881118111881188888111188881111881111811188811188
8888888888188888111111888811188811188111111188888111888888111881118881111111888
8818888811188881118811188811188811188111111188888111888888811111188888111118888
1118888811188811118811118881118111888111888888888111888888881111888888888888888
1118888811188811118811118881118111888111881188888111888888888888888888888888888
1118888811188811118811118881118111888111111188888888888888888888888888888888888
1118888811188881118811188888111118888888888888888888888888888888888888888888888
1118888811188188111111888888811188888888888888888888888888888888888888888888888
1118888811111188811118888888888888888888888888888888888888888888888888888888888
1118888811111188888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888
1118888811888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888
1118888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888
1888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888888

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 15:48  توسط دیوانه ی سکوت | 

بدون نقطه

 

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 19:2  توسط دیوانه ی سکوت | 

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 19:0  توسط دیوانه ی سکوت | 
  
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 18:59  توسط دیوانه ی سکوت | 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 18:59  توسط دیوانه ی سکوت | 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 18:55  توسط دیوانه ی سکوت | 
ارزش 
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 18:54  توسط دیوانه ی سکوت | 
  
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 18:52  توسط دیوانه ی سکوت | 

من نشانی از تو ندارم

 

 اما نشانی ام را برای تو مینویسم

 

 در عصرهای انتظار به حوالی بی کسی قدم بگذار

 

خیابان غربت را پیدا کن و وارد کوچه پس کوچه های تنهایی بشو

 

کلبه  غریبی ام را پیدا کن کنار بید مجنون خزان زده و کنار مرداب آرزوهای زندگی ام

 

 در کلبه را باز کن

 

به سراغ بغض خیس پنجره برو حریر غمش را کنار بزن مرا خواهی دید

 

 با بغضی کویری که غرق عصاره انتظار است پشت دیوار دردهایم نشسته ام

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 18:34  توسط دیوانه ی سکوت | 

nikolas

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 7:3  توسط دیوانه ی سکوت | 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 6:57  توسط دیوانه ی سکوت | 
Image and video hosting by TinyPic 
 
امشب من هستم و  یه  تنهایی  بزرگ....

جایی ندارم  که  اونو  از  دیگران  مخفی کنم

تنهایی که  مدتهاست   بود  و  نبودم   به  هم  گره  زده...

تنهایی که مدتهاست   تو  وجودم  می خواد  جایی  واسه  خودش  پیدا  کنه

انگار  که  زندگی  کرده  ام  سالهایی  رو   بی  تو  ... بی  من ...

شایدم   هم  اکنون  زندگی نمی کنم...

اصلا  مگه  فرقی هم  میکنه .....

مهم   اونی هستش  که  گذشت  و  قدرش  رو ندونستم ...

خوب  یا  بد ...... درست  یا  نادرست .... دیگه هیچ    اهمیتی  نداره ...

مهم  اینکه  که  می گذره  و   بالاخره  یه  روزی  تموم  میشه

تو خیال  خودم   .... ذره  ذره ش  رو   .... یکی  یکی  ..... مرور  کردم ...

می  دونی  چی برام   باقی  مونده....

یه  چشم  بارونی  .... یه  قلب شکسته .... یه قلم  ناتوان  از نوشتن .....

و  یه  سری  خاطرات  پریشون ... مثه  یه کلاف  سر در گم ....

امشب   تازه  فهمیدم   که  رسیدم   به  اول  خط ....

انگار نه  انگار  که سالها   بودم   و   شایدم  زندگی  کردم

خداجونم :

اگه  قرار  بود تو  همون  اول  راه  بمونیم   ... پس  واسه  چی حق  زیستن  رو بهمون دادی ؟

چرا  غصه  .. اب ...غصه  نون ... و  غصه  امروز  و   فرداها ..؟

خداجونم :

اگه  قرار بود که  فردای  دیروز مون  همون  دیروز  امروزمون باشه ... چرا بهمون حق  حیات دادی ...؟!

خدایا .... امشب  بازهم  ازت  گله  دارم ... از  خواسته های تو... از تقدیر  من ...! از  سالهایی که  گذشت  ....و  قرار نبود فردایی  بهتر  از  امروز  نصیبمون  باشه ...!

خدایا  ....  میدونم که  اونی که  می خواستی نبودم  ... ! اما  خواستم  که  باشم  ...کم  یا  زیاد ! درست  یا  نادرست  دلم  همیشه  با تو  بوده ... ! هیچ وقت  ازت نخواستم  به جزای  خوبی های ناکرده ام  اجر و  مزدی ازت بگیرم... ! اما  گناه  ناکرده ام  رو نمی دونم........!!

محکوم  به  یه  زندگی ... نامردونه ...قسمت  من  نبوده....! 

خدا جونم :

اگه می خواستی  دنیا  رو  اونجوری که عدلت حکم  میکنه  بین  بنده هات  قسمت کنی ...فکر نمی کنی  حق  یه  بنده  عاصی  گناهکارت  هم  حتی بیشتر  از من  بوده !!؟

 

پی نوشت :  خدایا  راضیم  به  رضای تو .... بنده  ناشکرت  از  روی  دلتنگی  در  شکایت  رو  به  روت  باز می کنه ..!  تو  به  دل نگیر .....(( یا  ارحم    الراحمین  ))

 

                                  دیوانه سکوت   ـــــــــ یه تیکه  حرف خودمونی  با  خدای خودم ... از سر دلتنگی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 6:43  توسط دیوانه ی سکوت | 
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 20:7  توسط دیوانه ی سکوت | 

حالا بازم شما نظر ندین ببینین با کی طرفین

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 20:7  توسط دیوانه ی سکوت | 

Image and video hosting by TinyPic

این  قصه  زندگی  منه..... یه  بی  بهونه  ...یه  چشم به راه .....!

کاغذ  خالی ....

دست   خالی .....

زندگیم   خالی .....

غروب هام   خالی از  حس همیشگی  ....

من  هم  خالی  از  ذوق همیشگی   برای  نوشتن....

اما  هنوز  قلمم  می خواد   بنویسه .... ! می خواد  هر  چی  جای خالیه  اون  برام  پر  کنه!!

تنها  چیزی  که تو زندگیم   لبریزه   .... دل   نا اروم  منه  که  پره  از  حس  تنهایی ....!!

 

      خدا جون  میخوام  شکایت  بکنم        غصه رو  برات  حکایت بکنم

      خدا جون  تو این غروب بی کسی      دنبال  رفیق بودم...  همنفسی!

       هم  نفس پیدا شدش ولی خدا          اون  رو از  من  می گیرن ادم بدا

       میدونم اگه بخواد کاری  بشه             یا  اگه اونچه میخوایم یه وقت نشه

       همشون صلاح ما بوده  خدا               دیگه  این قسمت  ما بوده خدا

 

 اره....  اینم  قسمت  من  بوده..خدا !

خدا جون  خسته  شدم .... از  همه  چی خسته شدم.....

من ا ز این   واژه های  غصه و   غم  خسته  شدم .....

گله  دارم  به  تو خدا..... از  همشون ! من  از  اینکه   بشینم  یه  گوشه  و  به  غصه ها فکر بکنم  خسته شدم .....!

دیگه  از   بازی   با  قافیه  ها  بدم  میاد !

دیگه  از  تک  تک  این  نوشته هام  بدم  میاد !

  

           "      امشب      یکی یکی  پرده تموم  پنجره های  دلم  رو  کشیدم ! می خوام یه "

                              "  گوشه  بشینم .....یه دل  سیر گریه  کنم   !  تا  نفس  دارم !"

 

بنویس  ...بنویس   واسه  من   بنویس     

  که دلت  برام تنگ  شد  طاقت  گریه  نیست !!

تقدیرم  این  بود  که  پیش  من نمونی...  

 اما  بگو  که  تو  نمی تونی  بدون  من  بمونی ....

تقدیرم  این  بوده  که  بمونم  تو  این  قفس

 تقدیرم  این  بوده   که همیشه بمونم یه تنها یه بی کس....

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 7:38  توسط دیوانه ی سکوت | 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 18:19  توسط دیوانه ی سکوت | 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 18:18  توسط دیوانه ی سکوت | 

 چيه دلم،گرفتي واسه چي داري گريه ميکني ؟ چيه دلم،شکستي واسه کي داري گريه ميکني ؟ چيه دلم، غريبي چي ديدي داري گريه ميکني ؟ ميگي گذاشته رفته اوني که مثل نفس تو بود ميگي دلتُ شکسته اوني که همه ي کس توبود ميگي ديدي نموندش پاي همه ي حرفهايي که زده بود دل من ميدونم داري ديوونه ميشي اما باز بیخيالش دل من ميدونم داري ويرونه ميشي اما باز بيخيالش

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 18:16  توسط دیوانه ی سکوت | 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 2:8  توسط دیوانه ی سکوت | 
    
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 2:6  توسط دیوانه ی سکوت | 

  
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 11:36  توسط دیوانه ی سکوت | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 11:35  توسط دیوانه ی سکوت | 
Image and video hosting by TinyPic

 

چند  روزی  میشه  که  هیچی برات  خط خطی نکردم ....نه ..! فکر نکن  به یادت نیستم ! به خدا  حس  نوشتن  رو هم  نداشتم .... !  گفتم  شاید  دیگه  حسی  هم  برای  اپ کردن نداشته  باشم ..... اما امشب دلم  بد  جور ی  باز هواتو کرده  بود..!!

بازم  دلم  بهونه  تو  رو  کرده .... می نویسم  به  بهونه  بی  بهونه گی.... بازم  از تو...از  یه دل نا اروم.....!! چی به من گذشته ...؟ خدا می دونه!!

و  تو  بازم   امشب .... مثل همیشه  با  نسیم  خاطراتم  یواش یواش  می ری ..... و تنهام می گذاری .  و این منم  که یه بار  دیگه  با  بارون  می گریم  و  می  شم  یه  سر  به هوای دیگه!اما انگار  امشب  یه  جور دیگه ای  !! نکنه  امشب  قراره تا  صبح  بارون  بباره..؟!  دارم  دق می کنم..!  

خدایا  نمی دونم  قراره  تا کی  این جوری  ادامه  داشته باشه! تو  خودت  خوب می دونی که همه  دلخوشی  من  بودی .... همه  دنیای  من !  پس  چی شده که تنها  دلخوشی  شبها و خلوتها ی  من  دیگه  ازم  خسته  شده !؟  خیلی  دلتنگتم ! امشب  یه  بار دیگه  تو هجوم خیال  خوب  تو  اسمون  چشمام  بارونی شده.... می نویسم  شاید   خط خط های   درهم  دلم   بتونه  قدری  ارومم کنه..!!

نمی دونم  چی شده ....که این  روزها   گریه هام  به جای اونکه دلم  رو  شفاف کنه... اسمون دلم  رو  هم تیره  و  خط خطی  می کنه  ! امشب  انقدر  بارون  می باره  که  اگه  بخوای  باز هم مثه  شبهای دیگه مهمون  خیالم  باشی ..... پشیمون  می شی.....! اما  لااقل  برا ی  امشب  بارون  بهونه  قشنگیه  برای   نیومدنت..... ! بهانه ات رو  باور می کنم.....!

مجبورم   !!!!! اما  باور کن  که  نمی تونم  باور کنم  که بخوام  برای  همیشه تموم  روزهام  ابری  و  بارونی  باشه و  تو  برای نیومدنت  بهونه  خیسی  چشمونم رو داشته باشی !باورم  کن   ..... دیگه نمی تونم   زیر  چتر سنگین  انتظار تو  نفس  بکشم !

می خوام  یه  بار  دیگه    امشب  بهت     بگم   نازنین ام     .  .   . 

دیگه نمی تونم   ادامه  بدم........ اگه  تو  اومدی و  موندی   این  سه نقطه  چین رو برام  پر کن !!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 17:33  توسط دیوانه ی سکوت | 

Image and video hosting by TinyPic

    

                                نمی  دونم   این  نگاه  منه   که  اینقدر  بی معنا شده ...

                                              یا     قلب  دیگرانه  که   سنگی  شده ...

                               نمی دونم ! حضور  منه  که  تو  زندگیم  کمرنگ  شده ...

                             یا خاطرات   گذشته ست   که  اینقدر   پر  رنگ  شده ...

                                      نمی دونم که حرفهای منه  می رنجونه !

                           یا  اسمون  چشمای  دیگرانه که اینقدر   تیره و  ابریه ...

                              نمی  دونم که خوابه منه که اینقدر سبک  شده !

                       یا  این  فکر  دیگرونه  که یه لحظه هم  ارومم نمی ذاره...

 

                 نمی دونم  باید واسه خودم  شاد  باشم   یا  برای  نبودن تو غمگیمن!

                                                     واقعا نمی دونم !

                                                       هیچ کدوم   رو !

                                        اما  فقط یه  چیزو  خوب  می دونم

                                                            اینکه

                                    " حتی  اگه  بدونم  هم  هیچ  فرقی نمی کنه "

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 13:49  توسط دیوانه ی سکوت | 
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 7:44  توسط دیوانه ی سکوت | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
....برگرد
!به خاک مقدس عشق می افتم.... برگرد
رو به کعبه مقدس عشق می کنم......برگرد
در محراب عشق سجده می کنم......برگرد
بیا و در همین دیار عشق و در همین قلب خسته بمان
من تحمل این دوری و فاصله را ندارم
نمی توانم حتی برای یک لحظه دوریت را باور کنم
و نمی خواهم باور کنم.
نمی توانم وجودی را که بودنش برایم ارامش داشت از یاد ببرم..
و نمی خواهم از یاد ببرم.
تو که میدانی من بی تو نیستم.
اشکم به روی گونه هایم جاریست.
....دلتنگی عجیبی تمام وجودم را گرفته است
...چشمهایم را می بندم
و خاطراتت را هر چند تلخ مرور می کنم
.....زیاد دلتنگ شده ام
اما این دلتنگی ام با دیگر دلتنگی هایم فرق دارد
...می روم
....تا از عشق به تو وضو بسازم
....و به درگاه احدیت
....ملتمسانه
تو را بخواهم
دلم بهانه ات را می گیرد
...نوشته هایت را بار ها و بارها خواندم
نمی خواهی که بروی.!؟
با من از رفتن نگو
یادت هست که چه آرام و بی بهانه از کوچه پس کوچه های دلم گذشتی
و پا به کلبه کوچک احساسم گذاشتی
یادت هست که گفتی : تمام اسمان من خلاصه در چشمان توست
هیچ می دانی که اسمان تو این روزها بارانییست..!!؟
می دانستم که دوریت سخت است اما نه تا این اندازه
...به خدا با رفتنت بار دیگر در خود می شکنم
نگذار دیگران شاهد شکستنم باشند
...به خدا طاقت دوری از تو را ندارم
.....بمان

دیوانه ی سکوت_____از سر دلتنگی

پیوندهای روزانه
موزیک
گوگل
دانلود عکس
یاهو
بیا تو موزیک
شیراز پاتوق
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM