![]() |
![]() |
|
| ::::::::::::::::::::مجنونم و در شهر عشق راهم نمیدهند,شهری که خود ساخته ام::::::: |
تا کی باید اسیرتنهایی هام باشم تا کی باید به خاطر دوری از تو اشک بریزم و حسرت بودن با تو رو بکشم تا کی باید به خدای خویش التماس کنم تا تو رو به من برسونه ..... نزدیک و نزدیک تر کنه شاید بتونم یه بار دیگه باها ت درد دلهامو بکنم تا کی باید هر روز غروب دلتنگ بی تو بودن باشم تا کی باید به خورشیدی که داره اروم اروم از زندگیم غروب میکنه چشم بندازم و دم بر نیارم تا کی باید ثانیه ها رو یکی یکی بشمارم تا کی ؟ خسته ام ! یه خسته دلشکسته عاشق بی سرپناه یه عاشق دیوونه سر به هوا بهم بگو تا کی باید کنج اتاق خلوت دلم بشینم و با قلم و و کاغذ درد دل کنم تا کی باید دلم رو به فرداها خوش کنم و خودم دلداری بدم که بالاخره یه روزی تو میایی و تموم میشه تموم دلتنگی هام... دیگه نمی تونم چشمهای خیسم رو از دیگرون پنهون کنم... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 20:50 توسط دیوانه ی سکوت |
|
کودک نیستم که بهانه چیزی را بگیرم.... معشوق نیستم که نبودم کسی را ازار دهد پسری هستم که خودم هم خودم را نمی شناسم. در همه چیز دنیا مانده ام. می خواهم کسی را نخواهم.... اما از تنهایی ام هم رنج می برم . اما عاشق تنهایی ام هم هستم. اول می گریم و بعد دنبال بهانه برای گریه هایم می گردم. خدایا کمکم کن اخر من چه می خواهم ؟ چیزی کم دارم که مرا وادار به سازش کرده ...و برای سازش تنها راهم گریستن است. خداوندا : تنها مخاطب نوشته هایم تو هستی تو هستی که از زند گی ام اگهی.... قسم به پاکی و بزرگی ات کمکم کن و امید ی را در وجودم بگذار که بهانه ای باشد برای خنده هایم و برای دوباره زندگی کردنم
سینا |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 20:39 توسط دیوانه ی سکوت |
|
عصری بد جوری دلم گرفته بود . تصمیم گرفتم از خونه بزنم بیرون.... حوصله کسی رو نداشتم. اروم اروم کنار رودخونه قدم می زدم..... صدای اب خیلی بهم ارامش میده ... تا اینکه سو سو چراغهای پل از دور چشمم رو گرفت . چراغهای ابی رنگ با صدای شر شر اب ارامش عجیبی بهم داده بود کاش باهام بودی.... دلم خیلی هواتو کرده بود. نیستی .... اما خیالت همه جا با منه.... امشب اومدم تا دوباره دیوار سکوتم رو بشکنم...... می خوام واسه دلم یه پنجره باز کنم... می خوام امشب اشک چشمام رو قلمی کنم و برات روی صفحه دلم نقش زیبای تو رو بزنم.... اما نمی دونم چرا امشب دست و دلم می لرزه.... یه جواریی مثل همیشه نیستم . اومدم تا بهت بگم بیاد لحظه هایی که تو را کنارم داشتم می مونم.... اومدم تا بهت بگم جای خالیت واسم برای همیشه یه عذابه ... اومدم تا بهت بگم دوستت دارم ..اره همیشه دوستت داشتم.... تمام شعرهام واسه یه نگاه تو بوده و بس..... امشب اومدم تا دوباره بهت بگم تمام احساسم رو به پای یه لحظه نگات می ریزم ...اومدم تا بهت بگم اگر چه نیستی همیشه یکی هست که قلبش واسه تک تک ثانیه هات می زنه....... امشب اومدم تا بهت بگم خیلی دلم می خواد برگردم پیشت.... می خوام امشب چشمام رو ببندم و تموم خاطرات بی تو بودن رو دور بریزم..... امشب اومدم تا یه بار دیگه از نو زندگی رو با تو شروع کنم.... امشب اومدم تا بهت بگم اگر چه رفتی ..اما تموم وجودت را واسم گذاشتی و رفتی...تمام احساست رو ... امشب اومدم تا یه بار دیگه..... با تموم وجودم بگم که هنوزم دوستت دارم ... تقدیم به تنها بهونه واسه زندگیم : من به غیر از نخواهم ... چه بدانی چه ندانی از درت روی نتابم .... چه بخوانی چه برانی من که بیمار تو هستم... چه بپرسی چه نپرسی جان به راه تو سپارم ... چه بدانی چه ندانی جانی از بهر تو دارم .... چه بخواهی چه نخواهی شعرم اهنگ تو دارد ... چه بخوانی چه نخوانی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 0:47 توسط دیوانه ی سکوت |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 0:44 توسط دیوانه ی سکوت |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 0:38 توسط دیوانه ی سکوت |
|
|
اجازه هست عشق تو را تو کوچه ها داد بزنم ؟ رو پشت بوم خونه ها اسمتو فرياد بزنم ؟ اجازه هست مردم شهر، قصه ما را بدونن؟ اسم منو ، عشق تو رو ، توي کتابا بخونن ؟ پيش نگاه عاشقت ، چشمامو قربوني کنم ؟
روزي هزارو صد دفعه ، بگم که ميميرم برات ؟ اجازه ميدي که بگم حرف ترانه هام تويي ؟ دليل زنده بودنم ، حرف بهانه هام تويي ؟ اجازه دارم به همه بگم که تو مال مني ؟ ستارتم اينو ميگه ، که تو ، تو اقبال مني ؟ اجازه هست تا ته مرگ منتظر تو بشينم ؟ تو رویاهای صورتیم خودم رو با تو ببینم
بگم مي خوام بخاطرت سر به بيابون بزارم ؟ اجازه هست براي تو از ته دل ديوونه شم ؟ اجازه مي دي که بگم همين روزا مياي پيشم ؟ اجازه هست عکس تو را ، رو صورت ماه بزنم ؟ طلسم قصه ها مونو ؛ با داشتن تو بشکنم ؟ اجازه هست پناه من گرمي آغوشت بشه ؟ هر اسمي جز اسمه خودم ، ديگه فراموشت بشه ؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 2:56 توسط دیوانه ی سکوت |
|
|
چه قدر سخته تمام روز رو منتظر شب باشي كه دوباره زل بزني به صفحه سرد مونيتور و فقط نگاهت به ايدي يه نفر باشه و همش دعا كني كه روشن باشه با اينكه از قبل ميدوني امشبم مثل تموم شبهاي گذشته فقط بايد چشمهاي خواب رفته ادمك ايديشو ببيني و درد دودلاتو براش اف بذاري به اين اميد كه شايد اومدو خوند و جوابتو داد جوابهايي كه مثل هميشه حرف تازه اي توش نيست انگار كه هيچوقت نميخواد باور بكنه كه : دوستش داري
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 20:56 توسط دیوانه ی سکوت |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 21:9 توسط دیوانه ی سکوت |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 20:55 توسط دیوانه ی سکوت |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 20:48 توسط دیوانه ی سکوت |
|
|
دلمو دادم به تو،تا(ما)بشیم دلمو دادم به تو،تا دیگه تنها نباشم دلمو دادم به تو،چون تو چشات دریارودیدم دلمو دادم به تو،تاهمه وقت یارهمیشگیم باشی دلمو دادم به تو،چون میدونم تنهام نمی زاری دلمو دادم به تو،تا احساسم رو گم نکنم دلمو دادم به تو،تا آرزوهام بشی دلمو دادم به تو،تایکی بشیم دلمو دادم به تو،تنها تو دلمو دادم به تو، تنها تو... تو.. |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 2:57 توسط دیوانه ی سکوت |
|
|
وقتی دوچشم قشنگ تورا ديدم وقتی قلب پاک و عاشقانه تورا ديدم گفتم تو را می خواهم. وقتی لبخند های هميشه شاد تو را ديدم وقتی شور و عشق و هيجان تو را ديدم گفتم به تو می انديشم. وقتی رويای صادقانه با توبودن را ديدم. وقتی هر شب خواب دلربای تو را ديدم گفتم با تو میمانم. وقتی هر روز نام دلگشای تو را شنيدم وقتی هر لحظه چهره با صفای تو را تجسم کردم گفتم بی تو نمیتوانم. وقتی گلهای زيبای ياس را در دستهای عاشقت ديدم وقتی گلبرگهای زيبای شقايق را بر روی گونه های تو ديدم وقتی غنچه های سرخ لاله را روی لبهايت ديدم گفتم بی تو دلگيرم. وقتی معنای واژه عشق را در چشمانت فهميدم وقتی به اوج محبت در قلبت رسيدم گفتم از تو می نويسم. يک بار ديگر می خواهم لبخند زيبای تو را ببينم آرزو دارم برای اولين بار بوی عطر عشق تو را در قلبم احساس کنم آرزو دارم فقط یکبار تو را صدا کنم آرزو دارم روزی گونه های خيس مرا ببينی و نياز هميشگی مرا بدانی نياز به عشق تو به دست تو به چشم تو. تنهايم و خسته دلگيرم و دلشکسته ای اولين و آخرين عشق من ای بهترين و نازنين عشق من دلم نشکن که تنهايم نگاهم کن که بی يارم جوابم ده تو را دارم اميدم ده که دل دادم صدايم کن که فريادم شفايم بخش که بيمارم دلی خسته دلی غمگين فراوان زخم خورده گريزان از غم کابوس جدايی تو را خواهم در اوج آرزوهای سپيد خود تو را خواهم اگر خواهی بشو با من بيا با من بشو همراه بشو همراز بيا عشقم بيا زيبا فراوان حرف ها گفتم ز عمق دل ز تو گفتم ز چشمانت از نيازم حرف دل گفتم ولی گفتم گر تو باشی محرم رازم تو باشی قصه پرداز شب تارم از اين دنيای پهناور از اين گيتی نمی خواهم کسی را يا که چيزی را ولی گفتم که احساسم به احساست گره خورده است اگر تو شاد باشی دلم شاد است و شيدايم اگر روزی شوی غمگين پريشانم و پر از اندوه دل خون و من و شبهای بی خوابی ولی گفتم که عشق يعنی چه؟چرا عاشق شدن زيباست؟ چرا عشقی شود پيدا؟ چرا عاشق شود رسوا؟ بگويم از دلم بگويم عشق يعنی پاسخی زيبا به قلب پر نياز پر صدايم يا که يعنی دست تو در دستهايم ديدن تو در نگاهم دلم تنگ است صدايم کن سلامی کن جوابی ده تو را هر لحظه می خواهم بدان اما که اين سخت است تو را من ترک گويم و يا در دل تو را از خود جدا دانم هميشه ساکت و تنها نشينم گوشه ای نالان پر از اشک و پر از سرما جدا از شور و از گرما نشينم گوشه ای تنها به ياد تو به عشق تو به رويای نگاه تو به گرمای صدای تو هميشه خسته و بی کس به ياد تو افسانه پردازم بگويم با دلم تنها چرا بايد نبايد باشد از انم؟ چرا عشقم نبايد فدای ديگری گردد؟چرا بايد درونم خفته باشد؟ از اين تنهايی و وحشت از اين دنيای پر اندوه می ترسم. چرا بايد در اين دنيا فقط با خود نشينم من؟ چرا بايد در اين دنيا فقط خود را ببينم من؟ چرا بايد همه امروز و فردايم شود ديروز پر از تنهايی و افسوس؟ نمی خواهم که احساسم را بيارايم و يا اينکه تفکر در پسش باشد. به من بنگر به چشمانم به روز اشک ريزانم. چرا از من گريزانی؟چرا از من تو حيرانی؟چرا با من نمی مانی؟ به تو گفتم که تو را خواهم هميشه من تو را خواهم. عاشقی سخت است؟بلی سخت است و جانفرسا. به تو گفتم که ايا از جدايی مرگ می زايد؟ولی دانم که تنهايم. اگر خواهی تو را خواهم و گر نه هم تو را خواهم هميشه من تو را خواهم. ((عشق تو منو دیوونه کرد....)) |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 2:56 توسط دیوانه ی سکوت |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 8:43 توسط دیوانه ی سکوت |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 8:38 توسط دیوانه ی سکوت |
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 21:51 توسط دیوانه ی سکوت |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 21:51 توسط دیوانه ی سکوت |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 22:42 توسط دیوانه ی سکوت |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 22:35 توسط دیوانه ی سکوت |
|
تا چند صباحی دیگر شاید پایان راه زندگی ام باشد یا اغاز زندگی دیگری ! مبتلایی هستم ..... که پایانم مرگ است تاریخ مرگم را می دانم .... و منتظر ان می مانم تا فرا رسد امیدی ندارم ..مگر خداوند که دوای دردم را دهد... وصیتی می نویسم برای همگان بخوانید وصیتم را در دفتر عشقم ... همیشه به چشمان خود بیاموز که نگاه به کسی نیندازد اگر نگاه انداخت .....عاشق نشود و اگر عاشق شد .... وابسته نشود اگر پا به راه عاشقی گذاشتی با صداقت عشقت را ابراز کن تنها عاشق یک دل باش لازم نیست مجنون باشی ..... تنها خودت باش ! همین و بس ! عشق را برای قلبش بخواهید.... و با عشق از دنیا بروید... وصیت من به همه عاشقان همین چند جمله بود...
اخرین خواهش : امشب شب اخرمه مزاحم دلت شدم خورشید فردا مال تو ...ببخش که عاشقت شدم بدرقه لازم نداره .... دارم میرم عزیزترین نذار بمونه زیر پا ... این اخرین خواهشمه ! قلبمو......بردار از زمین ! ........ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 22:24 توسط دیوانه ی سکوت |
|
|
تا حالا قلبت در سکوت شکسته
حرف یه دل عاشق که تپش قلبش فقط برای معشوق معشوقی که دلش خون و فقط منتظر انتظاری که پایانش را نمی دونه و هیچ وقت نمی دونه که پایانش چی میشه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 2:14 توسط دیوانه ی سکوت |
|
|
تو ............واژه ای که دوستش داشتم ![]()
من............کسی که به راحتی از کنارش گذشتی ما..............رویایی که هرگز به حقیقت تبدیل نخواهد شد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 2:13 توسط دیوانه ی سکوت |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 2:13 توسط دیوانه ی سکوت |
|
|
وقتی تو آینه بجز خودت اونو دیدی بدون یه عاشقی وقتی با تمام وجود گفتی دوستت دارم بدون یه عاشقی وقتی عکسش رو روی یه درخت کشیدی بدون یه عاشقی وقتی به خاطرش یه سکه به همه رو انداختی بدون یه عاشقی وقتی بهت گفت دوستت داره بدون یه عاشقی وقتی به اون فکر میکنی بدون یه عاشقی وقتی به خودت دروغ میگی که دوستش نداری بدون یه عاشقی وقتی با گریه می خوابی بدون یه عاشقی وقتی اونو میبینی و تپش قلب میگیری بدون یه عاشقی وقتی برای سلامتیش صدقه میدی بدون یه عاشقی وقتی ساعت ها دعا میکنی تا خوابشو ببینی بدون یه عاشقی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 2:12 توسط دیوانه ی سکوت |
|
تو را دوست دارم ! نگاهت را ، کلامت را و آغوش مهربانت را ! تو را دوست دارم به اندازه تمام رنگهای زیبای دنیا نه کم است به اندازه تمام زیباییهای دنیا نه باز هم کم است تو را به اندازه تمام دنیا دوست دارم من تو را در تک تک ذرات وجودم لمس کردم ، در هر نفسم عطرت را حس کردم و با هر ضربان قلبم عاشقانه تو را زندگی کردم دیگر در پس کوچه های خاطراتت جستویم نکن ، مرا نخواهی یافت که من در تو محو شدم و چه درآمیختن زیبایی !!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 21:9 توسط دیوانه ی سکوت |
|
|
قلم را برداشت باز هم میخواهد بنویسد قلم را در گودی چانه اش فرو برد گویی سر آمد عشق کهنه و نافرجامش را یادآور است پرده اشک هایش را کنار زد از میان ورق های سیاه و مچاله شده تکه کاغذ سفیدی یافت کاغذی که در دوران عاشقی از تیر رس قلمش درا مان بود قلم را بروی آن نهاد آرام آرام بگریست سخن کوتاه کرد و لرزان لرزان نوشت گناه کردم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 21:2 توسط دیوانه ی سکوت |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم شهریور 1385ساعت 1:58 توسط دیوانه ی سکوت |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 21:0 توسط دیوانه ی سکوت |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
....برگرد
!به خاک مقدس عشق می افتم.... برگرد رو به کعبه مقدس عشق می کنم......برگرد در محراب عشق سجده می کنم......برگرد بیا و در همین دیار عشق و در همین قلب خسته بمان من تحمل این دوری و فاصله را ندارم نمی توانم حتی برای یک لحظه دوریت را باور کنم و نمی خواهم باور کنم. نمی توانم وجودی را که بودنش برایم ارامش داشت از یاد ببرم.. و نمی خواهم از یاد ببرم. تو که میدانی من بی تو نیستم. اشکم به روی گونه هایم جاریست. ....دلتنگی عجیبی تمام وجودم را گرفته است ...چشمهایم را می بندم و خاطراتت را هر چند تلخ مرور می کنم .....زیاد دلتنگ شده ام اما این دلتنگی ام با دیگر دلتنگی هایم فرق دارد ...می روم ....تا از عشق به تو وضو بسازم ....و به درگاه احدیت ....ملتمسانه تو را بخواهم دلم بهانه ات را می گیرد ...نوشته هایت را بار ها و بارها خواندم نمی خواهی که بروی.!؟ با من از رفتن نگو یادت هست که چه آرام و بی بهانه از کوچه پس کوچه های دلم گذشتی و پا به کلبه کوچک احساسم گذاشتی یادت هست که گفتی : تمام اسمان من خلاصه در چشمان توست هیچ می دانی که اسمان تو این روزها بارانییست..!!؟ می دانستم که دوریت سخت است اما نه تا این اندازه ...به خدا با رفتنت بار دیگر در خود می شکنم نگذار دیگران شاهد شکستنم باشند ...به خدا طاقت دوری از تو را ندارم .....بمان دیوانه ی سکوت_____از سر دلتنگی |
| پیوندهای روزانه |
|
موزیک گوگل دانلود عکس یاهو بیا تو موزیک شیراز پاتوق آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 |
|
RSS
|