![]() |
![]() |
|
| ::::::::::::::::::::مجنونم و در شهر عشق راهم نمیدهند,شهری که خود ساخته ام::::::: |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام تیر 1385ساعت 0:15 توسط دیوانه ی سکوت |
|
اگه یه روز از پیشم بری من این شکلی میشم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 0:1 توسط دیوانه ی سکوت |
|
|
در دلم غوغایئست نمیدونم چیه فقط میدونم میخوام داد بزنم تا همه عالم بفهمن من عاشقم آره من عاشقم مگه من ادم نیستممن هم حق دارم انتخاب کنم من هم حق دارم عاشق بشم من هم حق دارم دوست داشته باشم چرا دیگران حق دارن ولی من نه؟ آره من هنوز بچه هستم راستی من بچه هستم سنم که ۲۲ ساله ولی فکر نمیکنم بچه باشم فقط یکی رو دوست دارم شاید به خاطر این بهم میگن بچه خوب من بچه هستم مگه بچه ها دوست ندارن مگه بچه ها عاشق نمیشن خوب من هم شدم باشه باز هم هرچی بزرگترا بگن شاید اونا دوست ندارن من یکی رو دوست داشته باشم باشه من هیچکسو دوست ندارم فقط نفسم به نفس یکی بنده اره من عاشقم برام دعا کنید
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 20:50 توسط دیوانه ی سکوت |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 5:35 توسط دیوانه ی سکوت |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 5:18 توسط دیوانه ی سکوت |
|
|
تا کی؟
تا کی عاشق باشم و از عشقم دور ؟ تا کی اسیر تنهایی هایم باشم و از یارم دور .....؟
تا کی باید به خاطر دوری تو اشک بریزم و حسرت آن دستهای گرمت را بکشم...؟
تا کی باید از خدای خویش التماس کنم تا تو را به من برساند ، نزدیک و نزدیک تر کند
تا بتوانم تو را در آغوش بگیرم؟... تا کی باید صدای غم انگیز آواز مرغ عشق را بشنوم
و دلم برایت تنگ شود؟ تا کی باید غروب پر درد عاشقی را ببینم و دلم بگیرد!
تا کی باید تنهایی به خورشیدی که آرام آرام به پشت کوه ها می رود را نگاه کنم و تا کی باید لحظه ها و ثانیه ها را یکی یکی بشمارم تا لحظه دیدار با تو فرا رسد؟ خسته
ام !
یک خسته دلشکسته عاشق بی سر پناه.... عاشقم ! یک عاشق دیوانه سر به هوا .....
تا کی باید کنج اتاق خلوت دلم بنشینم و با قلم و کاغذ درد دل کنم؟...
تا کی باید دلم را به فرداها خوش کنم و پیش خود بگویم آری فردا وقت رسیدن است!
تا کی باید در سرزمین عشاق سر به زیر باشم و چشمهای خیسم را از دیگران پنهان کنم؟! تا کی باید بگویم که عاشقم ، ولی یک عاشق تنها ، عاشقی که معشوقش در کنارش نیست!
تا کی باید به انتظارت زیر باران بنشینم و همراه با آسمان بنالم و ببارم....
و تا کی باید با دستهای خالی ، با آغوش سرد ، با دلی خالی از آرزو و امید ، با چشمانی
خیس و شاکی زندگی کنم؟ آری تا کی باید تنها صدای مهربان تو را بشنوم
ولی در کنار تو نباشم عزیزم! تاکی؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم تیر 1385ساعت 5:5 توسط دیوانه ی سکوت |
|
|
گفت : می خوام برات یه یادگاری بنویسم . گفتم:کجا ؟ گفت : رو قلبت . گفتم مگه می تونی ؟ گفت : آره سخت نیست ، آسونه. گفتم باشه .بنویس تا همیشه یادگاری بمونه. یه خنجر برداشت . گفتم این چیه ؟ گفت : اييييييسسس ساکت شدم . گفتم : بنویس دیگه ، چرا معطلی . خنجرو برداشت و با تیزی خنجر نوشت . دوست دارم دیوونه. اون رفته ، خیلی وقته ، کجا ؟ نمی دونم . اما هنوز زخم خنجرش یادگاری رو قلبم مونده. دوست دارم دیوونه . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 16:14 توسط دیوانه ی سکوت |
|
|
سلام . بازم مثل همیشه راه رو اشتباه رفتم بازم به جای نشوندن لبخند رو لبات فقط تو روعصبانی کردم امیدوارم مثل همیشه منو ببخشی باور کن فقط می خواستم که ... می بخشی منو؟! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 14:33 توسط دیوانه ی سکوت |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 14:16 توسط دیوانه ی سکوت |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 23:13 توسط دیوانه ی سکوت |
|
و سلامی که تو را می خواند
باز خواهد پرسید: روزها می گذرند مرگ خواهد آمد زندگی بازی سختی ست... مباز! تو خدایی داری که تو را می خواند. پس موفق باشی پاسخم خواهی داد... تا نمیرم بی تو امروز مرده در من... دیروز نیست یادم... فردا اگر بیاید... ای وای اگر که باشم!
نمیدونم دونستن خبر سلامتی یه نفر اینقدر واسه بعضی ها گرون تموم میشه که حتی از شدت حسادت خبری از سلامتیش بهت نمیدن اما میدونم خودت اینو میخونی پس واسم بنویس که حالت خوب به پاس عشق پاکمون سینا اینو ازت خواسته میفهمی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 23:13 توسط دیوانه ی سکوت |
|
|
بهت نميگم دوستت دارم بهت نمی گم دوست دارم ، ولی قسم می خورم دوست دارم. بهت نمی گم که هر چی بخوای بهت می دم ، چون همه چیزم تویی. نمی خوام خوابتو ببینم ، چون تو خیلی خوش تر از خوابی. اگه یه روزی چشمات پر از اشک شده دنبال یه شونه گشتی که گریه کنی ، صدام کن ، بهت قول نمی دم که ساکتت کنم منم پا به پات گریه می کنم. اگه دنبال مجسمه سکوت می گشتی تا سرش داد بزنی ، صدام کن قول میدم ساکت بمونم. اگه دنبال خرابه می گشتی تا نفرتتو توش خالی کنی ، صدام کن ، قلبم تنها خرابه ی وجود توست. . اگه یه روز صدات کردم که بهت نیاز دارم ، نگو کجایی فقط چشماتو روی هم بزار و یه لحظه به من فکر کن
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 23:58 توسط دیوانه ی سکوت |
|
|
به خاطر عشقی است که از سوی تو در دلم نشسته است....
دلم هوای تو را کرده است و دلم دیگر طاقت دوری تو را ندارد !
که از عشق تو مرده ام
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 17:22 توسط دیوانه ی سکوت |
|
|
سلام به مهسا عزیزم خوبی الان کجایی هان کجایی میدونم الان خوابیدی و با خیال راحت داری واسه خودت خوش میگذرونی ولی من چی دارم دیونه میشم از نبودنت از .... نمیدونم چی بگم ولی به خدا دارم میمیرم آخه چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟چرا رفتی اصلا چرا پا به زندگیم گذاشتی د بگو چرا اومدی اذیتم کنی اومدی با احساساتم بازی کنی خواستم فراموشت کنم ولی نمیشه د لامصب لااقل تو یه چیزی بگو بی معرفت ...
میدونی تو دنیام و خراب کردی تو رو خدا برگرد من نمیتونم بیا و مثل گذشته ها خوشحالم کن ....
دوستای گلم تورو به جون هر کسی که دوسش دارین به خدا من نتونستم فراموشش کنم هر چقدر میگم دوسش دارم باور نمیکنه لااقل شما یه چیزی بهش بگین بگین برگرده تورو خدا بگین آرش و شقایق شادی خانوما مرتضی جون حامد جون رخساره جون تیام جون آقا محمدونسترن جون نازنین جون هادی بهاره سرنا وحید حسین بنیامین آرزو محمدرضا لااقل شما بهش بگین بهش بگین این رسمه عشق نیست این نامردیه تو رو خدا کمکم کنید بهم قول دادین مگه نه بعضیهاتون ازم پرسیدین مهسا کجاست میخوام بگم روحش تو قلبو وجود من ولی جسمش و نمیدونم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! تو رو خدا |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم تیر 1385ساعت 12:23 توسط دیوانه ی سکوت |
|
همیشه یه کسایی بودن که بهم میگفتن چرا تو عشق نداری؟همیشه بودن کسایی که بهم بگن عشق یعنی زندگی... میگفتن اگه عاشق نشی یعنی زندگی نکردی... ولی بهم نگفتن اگه اسیر یکی بشی دلت میسوزه...بهم نگفتن اگه با چشاش نگات کنه انگار تموم جونتو به آتیش میکشن...بهم نگفتن اگه تموم روز ببینیش بازم دلتنگش میشی...بهم نگفتن ممکنه یه روز بذاره بره...بهم نگفتن... نگفتن که تو پشت سرش اشک میریزی ولی اون بی اعتنا میره...نگفتن تو دیوونش میشی ولی اون بی خیالت میشه...نگفتن روزگاری میرسه که تو بهونشو میگیری...نگفتن اگه اون بره دلتنگ صداش میشی...نگفتن تو کوچه ها چشمات دنبالش میگرده... ولی میدونی...بعد رفتنت وقتی شکوه میکردم...وقتی اشک میریختم...وقتی دلتنگت بودم...وقتی تو رو کم داشتم...یه جمله بیشتر بهم نگفتن... عشق این چیزا رو هم داره عشق یعنی دور از معشوق بودن کاش زودتر گفته بودن...... |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم تیر 1385ساعت 10:47 توسط دیوانه ی سکوت |
|
|
آنگاه که غرور کسي را له مي کني، آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران مي کني، آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني، آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري ، آنگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي، آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري ، مي خواهم بدانم،دستانت را بسوي کدام آسمان دراز مي کني تا براي خوشبختي خودت دعا کني؟. بسوي کدام قبله نماز مي گزاري که ديگران نگزارده اند
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم تیر 1385ساعت 9:36 توسط دیوانه ی سکوت |
|
تنهایی...
عشق...
انتظار...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم تیر 1385ساعت 9:35 توسط دیوانه ی سکوت |
|
|
جرم اسم : گمنام شهرت : گدای محبت نام پدر : درویش تنها نام مادر : سلطان غم تاریخ تولد : سال غم واندوه محل تولد : خواب های عشق مدرسه : گمشده جرم : به دنیا آمدن تحصیلات : دانشگاه علوم عشق بازی محکومیت : دوست داشتن از دادگاه : دل دادگان به دنبال چه هستی : عشقم در پایان صحبتی اگر داری بگو : به او بگویید دوستش دارم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم تیر 1385ساعت 9:35 توسط دیوانه ی سکوت |
|
هيچ وقت واسه كسي گريه نكن چوه هيچ كس ارزش اشك تو رو نداره اونيم كه داره طاقت ديدن اشك تو رو نداره |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم تیر 1385ساعت 9:34 توسط دیوانه ی سکوت |
|
![]() کاش هیچ وقت ترکم نکنی چون با تو احساس امنیت می کنم عشق را احساس می کنم معنی زندگی را می فهمم بخاطر هر کس که دوسش داری بخاطر خداترکم نکن من هیچی نمی خواهم از خدا جز تو دست گرم خنده ی شاد تو وچشم روشن تو سوگلم برای همیشه دوست دارم |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم تیر 1385ساعت 9:34 توسط دیوانه ی سکوت |
|
|
دیگه دارم با خودم حرف می زنم : حالا تکلیف چیه ؟ جواب این دل شکسته رو کی باید بده ! منی که دلم رو شکستن یا اونی که دلم رو شکسته؟ اونی که بی تفاوت به اینکه چی رو داره زیر پاش له می کنه و رد میشه یامنی که مراقب دلم نبودم ؟ اما نه ! تو بی تفاوت نبودی ... تو خودت هم قلبت هزار تکه شد ! تو مثله بعضی از آدما نیستی که از صدای شکستن دل آدما لذت می برن ! تو مجبور بودی .... چون
نمی تونستی منو دوست داشته باشی .. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 19:47 توسط دیوانه ی سکوت |
|
|
بيشتر از آنچه كه تصور ميكنی دوستت دارم و بيشتر از آنچه باور داری عاشق تو هستم
بيشتر از هر عشقی بر تو عاشقم و بيشتر از هر ديوانه ای مجنون تو هستم. عزيز من محتاج تو هستم و بدون تو زندگی برايم مفهومی جز تاريكی و سياهی ندارد! دوستت دارم چونكه ميدانم تو نيز مرا دوست ميداری ، دوستت دارم چونكه مرا باور داری و مرا لايق آن قلب پر از محبتت ميدانی! تنها آرزويم اين است كه سالم و سر افراز باشي و جز اين از خدای خويش هيچ آرزويی را ندارم از تمام دنيا تنها همين قلب كوچك را دارم ، همين و بس! تنها تو هستی كه معنای واقعی عشق را به من ابراز كردی و آموختی! آموختی كه عشق يعنی تا پايان زندگی ماندن و تا پايان زندگی دوست داشتن! هر جای دنيا كه هستی بدان كه در اين دنيای بزرگ كسی هست كه عاشق و ديوانه تو می باشد ! عزيز دنيا خيلی بزرگ است ، اين دنيا پر از عاشق و معشوق است ، پر از ليلی و مجنون است، اما همه عاشقان يك سو ، و تو نيز يك سوی ديگر! دوستت دارم خيلی دوستت دارم ، آنقدر دوستت دارم كه ديگر هيچگونه جای ابرازی برای آن نيست! با تو پر از اميدم ، و رنگ خوشبختی را خوش رنگ از گذشته می بينم با تو قلب من خوشبخت ترين قلب دنياست ، با تو اين دنيا برايم همان بهشت است! دوستت دارم … چون كه در ميان اينهمه عاشقان تو توانستی بمانی با قلبم ، بسازی با احساسم و درك كنی زندگی ام را ! دوستت دارم… چون كه اين قلب كوچك و پر از عشق مرا در قلبت طلسم كرده ای و نگذاشتی هيچ كس ديگر قلب مرا از تو بگيرد ! اينبار با فرياد ، با چشمهای گريان ، با قلبی عاشق ، با اراده و با احساسی پرا از دوست داشتن ميگويم كه دوستت دارم تا همه عاشقان فرياد مرا بشنوند و به من بنگرند و شرمنده شوند!ولي آخر قصه چيست ؟ تو بگو! هميشه از پايان هراسيده ام! آخر؟ مي شود اينهمه عشق تمام شود؟ جواب خاطره ها ايم را چه بدهم؟ بي تو و صداي مهربانت با كدام لاي لاي بخوابم؟ آخر؟ نه! ندارد! باورم نمي شود! نمي شود كه ما، تمام شود! مي شود؟ ما تمام شود و من بمانم و تو؟ اصلا تو نباشي ، من مي مانم؟ نمي دانم! شايد نبود تو از همه چيز اين جهان بي رحم وحشتناك تر است! آخر قصه چيست؟ نه! نمي شود! عشق كه تمام نمي شود ، مي شود؟! نه! نه! نه! نه! اصلا مي داني؟! حالا چه وقت فكر كردن به آخر قصه است؟ اينجا هنوز اول راه است! همينكه بدانيم آخر قصه هر چه كه باشد ، ما با هميم ، در يادها و خاطره ها حتي، كافي است… حالا بيا هراس پايان را از من بگير… حالا بيا به روزهاي خوش هنوز نيامده فكر كنيم! راه زيادي باقي است اما… |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 9:6 توسط دیوانه ی سکوت |
|
|
وقتی اومدی؛ تموم تنهاييهام رو با خودت بردی.
از همون اول می دونستم اومدی که توی قلبم بمونی..... برای هميشه پس ای نازنين ! ای تنها مونس ! ای عشق :بمون تا بتونم بمونم .چرا که اين دل بی حضورت ؛ ميهمان غم و تنهاييست . بی حضور تو ؛ نيمی از وجودم فلج میشود . بی حضور تو اين سينه تنگ میشود . بی حضور تو حتی تصور پرواز هم برايم محال است چرا که تو تنها بال پرواز منی .... پرواز منی که مدتهاست احساس سنگينی میکنم اما تو با همان صبوری و مهربانی هميشگی ات دستم را گرفته ای و دل به دلم سپرده ای و کنارم مانده ای .ای عاشق واقعی ! ای دوست ! ای يار و مونس هميشگی !در اين راه غير از دل و غير از عشق چيز ديگری ندارم که تقديمت کنم . آن را هم که مدتهاست بی هيچ سخنی ؛ در طبق اخلاص پيشکشت نمودم . تنها از آن يگانه ی مطلق میخواهم که تو را برای من و دلم و تنهاييهايم هميشه شاد و سلامت و تندرست حفظ نمايد ............ میستايمت و عاشقانه میپرستمت ... تا هميشه . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 8:57 توسط دیوانه ی سکوت |
|
|
وقتي ديدمت فکر نمي کردم که برات بخوام گريه کنم اگر هر شب توي ذهنمي توي فکرمي تو رويا خوابمي مي گفتم اين يعني عشق حتما اون هم همين جوري هيچ وقت فکر نمي کردم که تو يه لحظه هم به من فکر نمي کني با ياد تو يه عمري زندگي کردم به اميد رسيدن به تو چه عمري صبر کردم چه کارهايي که با ياد تو انجام ندادم چه سختي هايي که به خاطر تو به جون نخريدم ولي حالا مي بينم که همه اينها بيخود بوده اين همه سختي اين همه گريه اين همه... همش هيچ بوده و فقط من اينجا سوختم من ميدونم که ديگه به تو نمي رسم ولي… ولي اگه اين حرفو به دلم بگم که مي ميره اگه دلم بفهمه که عشقي که داشته همش پوچه… برو برو دنبال يارت برو دنبال کس و کارت اشکالي نداره مهم نيست من که هيچ وقت برات مهم نبودم پس بهش ديگه فکر نکن و برو دنبال عشقت ولي بدون که من هميشه به فکرتم چه باشي و نباشي من در کنارتم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 8:57 توسط دیوانه ی سکوت |
|
|
وقتی با تموم وجودت عاشقی اما باید از همه ی این احساسات خیلی ساده تراز عاشقیت بگذری.چون فقط و فقط به فکر اونی .بخدا خیلی سخته نگاهتو برای همیشه ازش بدزدی چون اونو دیگه نمیتونی بشناسی .آره واقعا حقیقت داره که وقتی عاشق شدی نبایداون بدونه.خیلی سخته اونقدر سخت چشماتم دیگه یاریت نمیده،منم یکی از همون آدما دیگه طاقتم تموم شده چند روز چند ساعت چند سال عاشق بمونم تا کی؟هیچ جوری ازاین موضوع رها نمیشم.اشتباه من اینه که عاشق شدم؟مگه من خودمو عاشق کردم .چرا اونی که عاشقم کرد به فکر این نبود که یه روزی مثل الان این حق و دارم که با همه ی وجودم فریادبزنم بابا پس تکلیف این همه علاقه چی میشه؟جز اینه که مثل هربار به جای شکوه راهیه دیاری کردمش که پر از دعای سلامتی و خوشبختیشه ؟ جز اینکه خنده های تصنعی مو بهش تحویل دادم که یه وقت وقت رفتن دلش نلرزه .یه وقت ناراحت نشه .یه وقت دلش نشکنه . مثل هربار . نگاه سردمو به زمین خدا میدوزم و حالا توی تنهایی خودم این حق و پیدا کردم با تموم وجودم گریه کنم ولی دیگه چه فایده وقتی هیچ وقت نتونستم بهش بگم پس حق من چی؟ من از این گریه های یواشکی خسته شدم . چرا نباید بدونه چی به سره دلم اومده؟ مثل همیشه دلم به چشمام و چشمام به فکرم .همه به همه دستور میدن دختر صبور باش گذشت کن . این وسط فقط روحمه که دیگه جونی نداره . و من شرمنده ی چشمام .شرمنده ی دلی که هربار از طرف یکی شکسته .. من چی دارم که از خودم دفاع کنم. جز اینکه سکوت کنم چون عاشقم؟یعنی ارزش و عدالت عشق انقدر کمه؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم تیر 1385ساعت 21:24 توسط دیوانه ی سکوت |
|
|
چرا ما آدما اینجوری هستیم؟
چرا تا ۱ چیزی رو داریم قدرشو نمیدونیم؟ چرا همش به خدا غر میزنیم؟! همه میگن تا وقتی سالمی قدر سلامتیت رو بدون!! چرا هیچکس نمیگه تا وقتی پاکی ٬تا وقتی بی گناهی ٬تا وقتی خدا دوست داره و هر شب صدات رو میشنوه قدرش رو بدون!! دلم خیلی گرفته!! دلم به خاطر از دست دادن خیلی چیزا میسوزه!! خیلی چیزایی که فقط من ازشون خبر دارم و خدا و یکی که .... یادش بخیر !! ۱روزایی خدا خیلی دوسم داشت !! صدام رو میشنید!! وقتی ۱چیزی ازش میخواستم نمیگم خیلی سریع ولی حتماً بهم میداد!! اما چند وقته نزدیک ۱ سالی میشه که من و دیگه نمیبینه !صدام رو خیلی کم میشنوه !! شاید هم دیگه دوسم نداره !!! خودم میدونم چرا !! میدونم کجا حرفشُ ُگوش ندادم ! میدونم کجا پام لغزید !! میدونم کجا .... حالا هم دارم تاوان پس میدم!! تاوان کارهای خودم رو !!! دلم برای خودم تنگ شده !!! برای پاکی خودم دلم تنگ شده !!! هیچ کس نمیفهمه که من چی میگم !! کاش زمان به عقب بر میگشت !کاش میشد گذشته رو جبران کرد !کاش میشد از اول شروع کرد!!! کاش!کاش!!کاش!! اما حیف که همه اینا دیگه فقط ۱ آرزوِ!!! حیف !!! گاهی اوقات اون کسایی که ادعاشون میشه دوست دارن !! اونایی که همش تو گوشت میخونن دوست دارن !! دوروغ می گن !! دروغ!!خودت رو نمی خوان !!رو حت رو نمی خوان !! حضورت رو نمیخوان !! فقط جسمت رو میخوان !! اَه که حالم داره بهم میخوره از این همه دروغ و نیرنگ و دورنگی!! حالم از آدمای دوره و زمونه خودمون بهم میخوره !! چقدر ما آدما..... اوه اوه که خیلی داغ کردم !! ۵ دقیقه دیگه اینجا بمونم عالم و آدم رو بهم میریزم !! پس تا همه جارو به آتیش نکشیدم بهتره که برم !! پس فعالاً!! شاد باشید و سر بلند |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 19:31 توسط دیوانه ی سکوت |
|
|
وقتی از دست مردم زمونه خسته میشی به یه گوشه پناه میبری تا کسی صدای حق حق گریه هاتو نشنو وقتی ساعتها رو تختت دراز میکشی کسی خبری ازت نمیگیره نا خودآگاه به خواب میری باز اون. تو که ازش خواسته بودی ترکت کنه دیگه واسه چی باز پیداش شده دیگه ازت چی میخواهد اون که قلب و روحت گرفت چرا راحتم نمیزاری دست از سزم بردار از تو از خودم از همه همه خسته شدم دیگه نمی خوام کسی ودوست داشته باشم چون تاوان دوست داشتن خیلی سخت من واسه رسیدن به عشقم تاوان بدی و دادم ولی افسوس کاش زودتر میدونستم که هرگز بهش نمیرسم این فقط یه خواب و این تاوان نصیبم نمیشد اما آهای سینا با توام پا شو باز مثل گذشته مقاوم باش فکر مهسا از سرت بریز بیرون مگه میشه؟اون تواین چند ماه وارد قلبم شده نفسام اونو صدا میکنن وارد خونم شده تو رگام چه طوری میتونم فراموشش کنم اگه فراموشش کنم خودمم میمیرم چون خونم خشک میشه صدای نفسام در نمیاد تکلیف من چی آهای خدا جونم تو تنهام نذارخودت میدونی من واسه اون چه چیزایی رو تحمل کردم اما سینا تواز زندگی چی میخواهی خونه.ویلا.ماشین.موبایل. پول کدومشون سینا بابا به خودت بیا عشق مال تو کتاباس همش دروغ کی عاشق میمونه دورو برتو نگاه کن ببین با بقیه به خاطر مهسا داری چی کار میکنی تو که خوب میدونی هرگز بهش نمیرسی مگه همین مهسا نبود که میگفت وقتی عاشق باشی به عشقت برسی زود از هم سیر میشین زود از هم خسته میشین پس اول به خاطر مهسا بعدبه خاطر قسم خوردش و بعد از اون به خاطر خودت فراموشش کن شما مال هم نبودین تقدیرتون این جوری این فقط گدای عشق و گدای محبت تو که بهتر از من به دیگران درس میدی پس چرا خودت تو باتلاق گیر کردی و دست و پا میزنی بابا فراموشش کن . مهسا من دیونه شدم خودم دارم با خودم حرف میزنم من میخوام فراموشت کنم به خاطر اطرافیانم بابا منم ادمم میخوام زندگی کنم یه زندگی که تنها باشم کسی توش نباشه مهسا با اینکه خیلی دوست دارم ولی دیگه نمی خوام صداتو بشنوم یا ببینمت خسته شدم بریدم دیگه نمی خوام شبا یواشکی آدیتو باز کنم و با خیال تو به خوابم دیگه نمی خوام عذابت بدم چون بدبختیای من مال خودم نه کس دیگه من با تنهایی بزرگ شدم و این تنهایی خیلی دوست دارم من تصمیم گرفتم می خوام برم تهران انتخاب واحد و شاید بتونم از ذهنم خارجت کنم اگر چه از قلب و خونم نمی تونم چون کار از کار گذشته ولی اگه دوسم داری دیگه هیچ وقت سراغی ازم نگیر ولی از خدای خوبم میخوام هر چی شادی که میخواهد مال من بشه بدتش به توچون من سختی وخوب میتونم تحمل کنم راستی ازت ممنونم که هیچ وقت عکستو بهم ندادی چون اینجوری میتونم فکر کنم واست ارزشی نداشتم پس رفتن بهتر از ماندن و سوختن منو ببخش کاش پریشب منو میدیدی به خاطر تو یواشکی زدم بیرون تا جایی که میتونستم دویدمو همونجا سرمو رو پام گذاشتم زار زار گریه کردم این اولین باری بود که با صدای بلند گریه میکردم راستش همونجا تصمیم گرفتم فراموشت کنم چون دلم نمی خواهد عشقم مال کس دیگه باشه من حسودم ولی نمی تونم با تو بمونم چون دلم نمی خواهد عشقم مال کس دیگه بشه پس الان جدا شدن بهتر از آینده است اگه راضی به مرگ من هستی حاضرم بمونم و ببینم تو مال دیگری شدی اگه دوستم داری فراموشم کن فراموشم کن لعنتی دیونم کردی دیگه نمی خوام دوستت داشته باشم من اشتباه کردم دست از سرم بردار |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 15:14 توسط دیوانه ی سکوت |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
....برگرد
!به خاک مقدس عشق می افتم.... برگرد رو به کعبه مقدس عشق می کنم......برگرد در محراب عشق سجده می کنم......برگرد بیا و در همین دیار عشق و در همین قلب خسته بمان من تحمل این دوری و فاصله را ندارم نمی توانم حتی برای یک لحظه دوریت را باور کنم و نمی خواهم باور کنم. نمی توانم وجودی را که بودنش برایم ارامش داشت از یاد ببرم.. و نمی خواهم از یاد ببرم. تو که میدانی من بی تو نیستم. اشکم به روی گونه هایم جاریست. ....دلتنگی عجیبی تمام وجودم را گرفته است ...چشمهایم را می بندم و خاطراتت را هر چند تلخ مرور می کنم .....زیاد دلتنگ شده ام اما این دلتنگی ام با دیگر دلتنگی هایم فرق دارد ...می روم ....تا از عشق به تو وضو بسازم ....و به درگاه احدیت ....ملتمسانه تو را بخواهم دلم بهانه ات را می گیرد ...نوشته هایت را بار ها و بارها خواندم نمی خواهی که بروی.!؟ با من از رفتن نگو یادت هست که چه آرام و بی بهانه از کوچه پس کوچه های دلم گذشتی و پا به کلبه کوچک احساسم گذاشتی یادت هست که گفتی : تمام اسمان من خلاصه در چشمان توست هیچ می دانی که اسمان تو این روزها بارانییست..!!؟ می دانستم که دوریت سخت است اما نه تا این اندازه ...به خدا با رفتنت بار دیگر در خود می شکنم نگذار دیگران شاهد شکستنم باشند ...به خدا طاقت دوری از تو را ندارم .....بمان دیوانه ی سکوت_____از سر دلتنگی |
| پیوندهای روزانه |
|
موزیک گوگل دانلود عکس یاهو بیا تو موزیک شیراز پاتوق آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 |
|
RSS
|